قاسم انوار در کتاب انیس العارفین به نحوی و به اقتضای موضوعات مختلف از مشایخ و عرفا یادی کرده است. در موردی از دیدار شیخ صفی الدین و سعدی یاد می کند که ظاهراً منقول از صفوةالصفاست که جز نقل آن داستان حاوی نکته خاصی نیست. صفی الدین بیست ساله بود که به توصیه یکی از زاهدان، بار سفر بست تا به شیراز برود و به خدمت نجیب الدین بزغوش شیرازی، از صوفیان بزرگ آن دوران برسد. با اسباب و وسایل آن زمان، سفر از اردبیل به شیراز، دشوار و طولانی بود. اندکی بیش از دو ماه بعد به شیراز رسید. اما صفی الدین زمانی به شیراز رسیده بود که نجیب الدین درگذشته بود. چند سالی را در شیراز و شهرهای اطراف آن به دیدار مشایخ صوفی رفت تا شاید شیخی لایق بیعت بیابد. گویا در همین سالها بود که در شیراز با سعدی نیز دیدار کرد. شاعر پیر، صوفی جوان را با آغوش باز پذیرفت و حتی نسخه ای از دیوان خود را نیز به او اهدا کرد؛ دیداری که البته منجر به ارادتی نشد. سفر شیراز، اما به کلی بیحاصل هم نبود. صفی الدین، در شیراز، نام و آوازه تاج الدین ابراهیم گیلانی مشهور به زاهد را شنید. سفر دراز دیگری را این بار از جنوب به شمال، از فارس به گیلان در پیش گرفت. در سفری طولانی که برای صفی الدین همراه با سختی و بیماری بود، عاقبت پس از جستجوی بسیار، زاهد را در دهکده ای در ساحل دریای خزر یافت. شيخ با بزرگان بسياري ملاقات و گفتوگو كرده بود. سفر او به شيراز و ديدار و گفتوگويش با شيخمصلحالدين سعدي شيرازي خواندني است و نكتههاي تاريخي جالبي است. وي كه در ظاهر براي ديدن برادرش صلاحالدين رشيد ـ كه در شيراز مال و جاه تمام داشت ـ و در واقع براي يافتن مرشد و استادي كامل به آن شهر رفته بود، چند بار در محضر شيخ سعدي حاضر شد. در كتاب صفوةالصفا در اينباره چنين آمده است: شيخ گاهگاهي به حضور سعدي شيرازي شاعر رفتي و فرمود: سعدي را مردي ملولطبع يافتم كه اگر كسي سادگي روي و صباحت داشتي، مجال صحبت دادي، و اگر نه، نه.چون شيخ تصميم به بازگشت به اردبيل گرفت، گفت كه به دیدار سعدي رفتن پسنديده باشد كه با او آشنايي يافتهايم. پس به سبب وداع به حضور سعدي رفت. سعدي به اصحاب خود گفت: درويشان، اين پير بر قصد سفر است، از تبركي لابد باشد. هريكي از كفش و نمد و آنچه از لوازم راه باشد چيزي ايثار ميكردند. شيخ چون خبر يافت، روي از آن بتافت و دست رد به روي قبول آن بازنهاد. سعدي چون اين حال ديد، گفت: «اي پير، چون امثال اين چيزها قبول نكردي، ديوان اشعار خود مكمل به خط خود نوشتهام. قبول كن». شيخ گفت: «من چندان از ديوان خدا دارم كه پرواي ديوان تو ندارم و با اين ديوان به خدا نتوان رسيد». سعدي چون اين بشنيد، قدري خشمگین شد و ساعتي سر پايين انداخت. بعد از ساعتي سر برآورد و دستها بر سر ميزد و ميگفت: چندان از ديوان خدا دارم كه پرواي ديوان تو ندارم، و مكرر ميكرد و دست بر سر ميزد.